تبلیغات
اصطرلاب اسرار خاموشی

                         

اصطرلاب اسرار خاموشی

 
جمعه 4 آذر 1384
قدم چهارم

جمله گفتندش که جانبازی کنیم         فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هریکی از ما مسیح عالمیست           هر الم را در کف ما مرهمیست

                طبیبان همان مرحم های مادی هستند که بر روی زخم نفس خود می گذاریم.در پی صحت کنیزک درون خود هستیم ، ولیکن آیا با مسکن های زودگذر مادی کنیزک ما به سلامت خود خواهد رسید؟

                دنیای درون ما کپیه ای از همین دنیای بیرونی است که پادشاهان ، طبیبان ، کنیزکان و زرگرهای زیادی در آن نقش ایفا می کنند.

                بهترین بیان از تناسبات این افراد در بیان زینون رواقی قبرسی و خریسیپ دیده می شود که:

                انسان که عالم صغیر است و جسما و روحا پاره ای از عالم کبیر می باشد ، ناچار باید از قوانین عالم طبیعت پیروی نماید و چون در عالم کبیر طبیعت محکوم عقل کل است که داخل وجود اوست ، انسان هم باید عقل را حاکم بر اعمال خود بداند . پس باید نفسانیات را که از حکم عقل منحرف می شوند ، از خود دور کند و سکون خاطر را رها ننموده و تاثر به خود راه ندهد.

                این نوع تاویلی که بنده از درون هر انسان به دنیای بزرگ خودمان کردم در بیان مولانا این گونه آمده است که:

ظاهرا آن اختران قوام ما                    باطن ما گشته قوام سما

پس به صورت عالم صغری تویی          پس به معنی عالم کبری تویی

پس به صورت آدمی فرع جهان            در صفت اصل جهان،این را بدان

ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ           باطنش باشد محیط هفت چرخ

                پس تا بدین جای به نکتهای بسیار مهم پی برده ایم که شخصیتهای این داستان ، نقش آفرینان دنیای درون هر انسانی هستند و از این روست که مولانا می گوید :

بشنوید ای دوستان این داستان           خود حقیقت نقد حال ماست آن

حال طبیبان با اتکا به دانش محدود خود و با غرور و اطمینان به دانایی محدودشان ، به دنبال کشف عامل بیماری و مرتفع ساختن علت آن هستند.

                دیدگاهی ماتریالیستی که با اتکا به روابط علی و معلولی عالم طبیعت و قوانین صرفا ملموس و قابل درک با حواس پنجگانه بنا نهاده شده و آن عامل خودبینی و تکبر آن طبیبان می باشد.

                تا این که قصه به یکی از شهره ترین مثل های قند پارسی می رسد که:

چون خدا خواهد نگفتند از بطر            پس خدا بنمودشان عجز بشر

وچون چشم از قضای الهی بستند خدا ضعفشان را به آنها نشان داد.

ترک استثنا مرادم قسوتیست            نی همین گفتن که عارض حالتیست

البته جلال الدین در دنباله می آورد که غرض از قضای الهی و تمنا و درخواست از او لفظ ظاهری و لقلقه دهان نیست و اصل بر حضور دل و ایمان باطنی است.

ترک استثنا مرادم قسوتیست            نی همین گفتن که عارض حالتیست

ترک استثنا مرادم قسوتیست ، که قسوت به معنی سنگدلی است و مرادم از نگفتن گر خدا خواهد عدم توجه دل به ذات اقدس الهی است.

نی همین گفتن که عارض حالتیست.

وگفتن فقط صورت قضیه می باشد و چه بسا کسانی که انشاءا... می گویند و در دل به جایی بند نیستند و چه بسا کسانی که این لفظ را به کار نمی برند و از صورت قضیه فارغند ، ولیکن توکل ریشه محکمی در دل آنها دوانده است.

                همانگونه که خود جلال الدین می گوید:

کف دریاست صورتهای عالم            ز کف بگذر اگر اهل صفایی 



                                            صحبت جانانه

------------------------------------------------------------

پنجشنبه 12 آبان 1384
قدم سوم

چون خرید او را و برخوردار شد               آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت پالانش نبود              یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می نامد به دست          آب را چون یافت خود کوزه شکست

 

شازده کوچولو گفت :کم کم دارد دستگیرم می شود . یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد .

روباه گفت بعید نیست.رو این کره زمین هزار جور چیز می توان دید .

شازده کوچولو گفت : اوه نه ! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:رو یک سیاره دیگر است؟

_آره

_در آن سیاره شکارچی هم هست؟

_نه.

_محشر است!مرغ وماکیان چه طور؟

_نه.

روباه آه کشان گفت:همیشه خدا یک پای بساط لنگ است.

 

این بیان ساده که ترجمه داستان شازده کوچولوی دوسنت اگزوپری بود که به حق ترجمه مثنوی معنوی برای کودکان نیز هست و شما با آن آشنایی دارید به خوبی بیانگر همین سه بیت مولانا است. مولانا طنازی را در سخن خود با بیت

آن یکی خر داشت پالانش نبود               یافت پالان،گرگ خر را در ربود

به غایت خود رسانده و این بیت به عنوان یک مثل و کاربردی از طنز در ادبیات فارسی دارای شهرت بسیاری گشته است.

                و جان کلام آن است که همه چیز را همه کس دارند و هیچ کس به جز ذات اقدس الهی همه چیز ندارد.

اگر ما کنیز زیبایی در دنیا داریم ، شاید بسیاری حسرت داشته ما را بخورند ، ولی غافلند از این که غم مرض کنیز بر دل ماست.

                بینش جلال الدین بر همین مبناست که اساسا در این دنیا همه چیز به خواست ما نیست و هم آسانی سختی دارد و هم سختی آسانی.

درد بی دردی علاجش آتش است.

بستر رشد انسان در حضور همین محرومیتها و ناهمواریهای سیر زندگی توسعه می یابد.

 

شه طبیبان جمع کردازچپ و راست         گفت جان هردودردست شماست

جان من سهل است،جان جانم اوست      دردمندوخسته ام،درمانم اوست

هرکه درمان کرد مرجان مرا                          برد گنج و در و مرجان مرا 

                برای مرتفع ساختن معلول نامطلوب ، باید از علت شناخت صحیح به دست آورد و شناخت علت هر معلولی متخصصی که بدان امر واقف باشد را می طلبد.

طبیعتا شاه هم برای درمان مریضی جان خود یا نفس خود که همان کنیزک باشد ، در اولین قدم به سراغ طبیبان تن می رود که پادشاه خیرخواه خودش است و این در غریزه هر انسان نهاده شده است.

                در یک کلام پادشاه استمداد می کند.شاید نداند که خیر او چه کسی است. او که خود است و نفس را بدون شر و محنت و مریضی می خواهد.

                وقتی شاه طبیبان را گرد می آورد به آن ها وعده پاداش مادی برای علاج تن کنیزک میدهد که

هرکه درمان کرد مرجان مرا               برد گنج و در و مرجان مرا

که در اینجا از آرایه ادبی جناس استفاده شده است.

                از <<مر>>در اشعار مولانا استفاده فراوان شده که بدون معنی خاصی بوده و برای تعدیل وزن عروضی به کاررفته است. در اینجا مرجان باعث پیدایش جناس گشته است. پس تا بدین جای داستان،شاه طبیبان حاذق را برای درمان کنیزک جمع کرده است.

در دنیایی هستیم که امروزه مراجعات بیشماری به پزشکان و روانپزشکان می شود که با دارو و درمان های فیزیولوژیکی خود ، آرامشی به تلاطم درونی ما بخشند و غافل از اینکه خود آنها هم مثل ما اندر خم یک کوچه اند و علت را باید جای دیگر جستجو کرد .

                اتفاقا این چندبیت و چندبیت جلوتر داستان پادشاه و کنیزک،تداعی گر

فیلم خیلی دور،خیلی نزدیک می باشد که اخیرا به عنوان اثری معناگرا درپرده اکران قرار گرفت.

                اکثر ابیات مثنوی خود به تنهایی می تواند الهام بخش خلق یک اثر هنری دیگر باشد.

چراکه  جلال الدین در دیوان کبیر می گوید:بیت من بیت نیست ، اقلیمست.  



                                            صحبت جانانه

------------------------------------------------------------

سه شنبه 26 مهر 1384
قدم دوم

                و قصه از آنجا شروع می شود که :

           

اتفاقا شاه شد روزی سوار           باخواص خویش از بهر شکار

 

                البته مثنوی مولانا چند ویرایش و تصحیح دارد که متداول ترین آنها نسخه آلین رینولد نیکلسون آمریکایی می باشد که متداول بودن آن لزوما برتر بودن آن را ایجاب نمی کند.

                مثلا همین بیت آغاز قصه به صورت زیر هم آمده است:

از قضا روزی شهنشه شد سوار                     باخواص خویش از بهر شکار

به هر حال آنچه مهم است معنی و مفهوم داستان است و در جلوتر ما به مقایسه و تطبیق نوع تصحیح و گویش نسخ مختلف نخواهیم پرداخت، چرا که دانه همه یکی است و فقط پیمانه آنها توفیق دارد.

                پس ماجرا از به شکاررفتن پادشاه آغاز می گردد.

و اما ادامه داستان:

   یک کنیزک دید شه بر شاهراه                                 شد غلام آن کنیزک جان شاه

                شاه با دیدن کنیزک دلباخته او می شود.

                البته همانگونه که در ابتدا هم اشاره کردیم تمامی شخصیتهای داستان نمادهایی از حوزه های متفاوت می باشند و صورت قصه فقط برای آن است که تا یک واقعیت برای ما عینی وملموس نباشد، درک آن حقیقت دشوار و پیچیده می نماید. پس اساسا وظیفه هنر همین است که مسائلی که بیان آنها علیرغم اهمیتشان هیچ جذابیت و تاملی را در انسانها ایجاد نمی کنند،در لوای ظاهری جذاب و قابل فهم برای عموم مردم در بیاورد.

 

  مرغ جانش در قفس چون می تپید                            دادمال وآن کنیزک را خرید

                در این جا مقصود مولانا از کنیزک، در حقیقت عنصری زمینی است که همان غریزه طبیعی هر انسان می باشد و به همین دلیل در دستیابی پادشاه به کنیزک تعلل ایجاد نمی کند و راه وصال(برخلاف عاشقانه هایی چون :لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد ، بیژن و منیژه و...)به همین اندازه است که : داد مال و آن کنیزک را خرید.

                در هرصورت در داستانهایی که مبنای آنها راه وصال است و مسأله و هدف رسیدن است، به نظر می رسد عشق از نوعی معنویت خاص برخوردار است و معشوق آن قدر والامقام و در کمال است که دست یافتن به او خود ماجرایی طویل و حماسه گونه دارد .

                متاسفانه برخی از ما در برهه هایی از زندگی خود دچار این نوع نگاه به تعلقات زمینی به عنوان معشوق مقدس می شویم و از هسته خرما برای خود بت می سازیم.

                در کل،در همین ابتدا مشخص کردیم که نوع عشق در این داستان با عشقبازی در داستانهایی مثل داستانهای ذکر شده متفاوت است.            



                                            صحبت جانانه

------------------------------------------------------------

پنجشنبه 31 شهریور 1384
قدم اول

   

    بودشاهی در زمانی پیش از این              ملک دنیا بودش وهم ملک دین

 

در این داستان آنچه بیش از هرچیزدگر به چشم می خورد بهره جستن از نمادها میباشد تا جلال الدین بتواند به واسطه آنها دایره جامعی از انسانها از لحاظ جامعه شناسی  و کشمکش های دنیای درون هر انسان  از  لحاظ روانشناسی و بررسی دیگر موضوعات مربوط به یک انسان از دید علوم دیگر به وجود آورد.

            او علاوه بر استفاده از نمادها،مانندسایر قسمت های مثنوی و مطابق آنچه از ذات کلام او انتظارمیرودبابه کاربردن تمثیل های مختلف دراین داستان آنچنان اثربخشی آنرا افزایش داده که برخی ازاین تمثیلها به عنوان مثل های عامیانه و مشهور و البته با عمق و مفهوم متعالی در گویش روزمره مردم این سرزمین جای گرفته است.

            ابیاتی همانند :

آفتاب آمد دلیل آفتاب                 گر دلیلت باید ازوی رومتاب

یا

خوشتر آن باشد که سر دلبران                  گفته آید در حدیث دیگران

یا

از قضا سرکنگبین صفرا نمود                       روغن بادام خشکی می فزود

یا

عشقهایی کز پی رنگی بود                        عشق نبود ، عاقبت ننگی بود

 

و ابیات دیگر در این شعر نمونه بارز مثل های جاودان در زبان و ادب این مرز و بوم هستند.

            به هر حال در این داستان از آنجا که قصه احوال انسانها فارق از تاریخ و مکان حیات آنها  محور قرار گرفته است مسلما نمادهایی که در زندگی یک انسان از لحاظ مختلف ایفای نقش می کنند کارآیی چشمگیری دارند.

            پادشاه در اینجا  صاحب دنیا  و  صاحب دین  می باشد  .  به راستی پادشاه کیست؟

            نفس وجودی هر انسان و آن خودی که هیچ گاه انسان از آن تعریفی ندارد ولی مسلم ترین حقیقت و  نزدیکترین واژه به  هر  انسان  میباشد  و خواستار رستگاری ، سلامت و سعادت صاحبش می باشد.

            مطمئنا علیرغم اشتباهات ، خطاها و تخلفاتی که این خود نشان می دهد در نهایت کمال انسان را می خواهد،چون همانطورکه از نامش پیداست وتعریفی هم ندارد،او خود اوست. ولیکن دراین راه گاهی درتشخیص منفعت دچاراشتباه می شودکه این خودیا همان پادشاه داستان بااستعانت از دیگران بایداصلاح شودکه درغیراینصورت به ورطه فناوتباهی کشیده خواهدشد.

            نهایتا این تمثیل ازآنجا نشأة می گیردکه هرانسان خودش صاحب دین و دنیای خودش است و پادشاه همان خود مصلحت جو است.



                                            صحبت جانانه

------------------------------------------------------------

پنجشنبه 24 شهریور 1384
بهترین سرآغاز

          

بر آن شدم که تجربیاتی که حاصل از کنکاش  شخصی بنده درآثار بزرگ مولا نا جلال الدین محمد بلخی بود برای عموم علاقمندان بیان کنم تا باشد که توصیف جرعه ای از این دریا را  که چشیده ام بانی اشتیاق دیگران برای آشنایی با این دنیای لا یتنهی مضمر در دیده مولانا باشد . برای تحقق این منظور راه های مختلفی رادر نظر داشتم و حتی از طرف اساتید بنده هم پیشنهاد شد و راهکارهایی ارائه شد.

اما نهایتا محیطی مناسبتر از عرصه جهانی تبادل اطلاعات ،اندیشه ها ، افکار و عقاید و حتی احساسات( یعنی شبکه جهان گستر) نیافتم و البته تصمیم گرفتم با استمداد از برخی دوستان و با توکل بر خواننده نامه نانوشته و داننده قصه نانموده ، وبلاگی را برای این منظور اختصاص دهم.

همانگونه  که  خوانندگان محترم  استحضار دارند  جلال الدین  به سال 604 ه.ق چشم به جهان گشود  و  به  سال 672 ه.ق  به نیستان ازلی  و ابدی خود پیوست.

زندگینامه مولانابرای بسیاری آشناست وبه عقیده بنده تکرارآن جز ملالت ثمری دربرنخواهدداشت.برای کسانی که بازندگی اوآشنایی کافی ندارند منابع ومراجع فراوانی وجوددارد که از بهترین آنها میتوان به پله پله تاملاقات خدا ، اثر استاد عالی مقام،عبدالحسین زرین کوب(خدایش بیامرزد) اشاره کرد.

به هر حال برای تخلیص عریضه ، از این مباحثی که بارها پیرامون آنها صحبت شده بر حذر می شوم و به عرضه اثری از مولانا می پردازم که جان و چکیده مثنوی و ادراکات این عارف بزرگ از نظام جهان هستی در همه ابعاد آن می باشد.

پس از چند سالی که روی همین اثر کار کردم به نتایجی دست یافتم که عرضه آن هدف اولیه نگارش من در این وبلاگ بود .

داستان  پادشاه و کنیزک  نه تنها اولین داستان مثنوی می باشد  ، که خلاصه ای ازدرونمایه تمامی داستانهای این کتاب میباشد.ازحیث شکوهمندی و     عظمت میتوان این داستان راچکیده علم جامعه شناسی،فلسفه،دین شناسی و از همه مهمتر علم بزرگ خودشناسی دانست. در پایان هجده بیت آغاز مثنوی آمده است :

در نیابد حال پخته هیچ خام         پس سخن کوتاه باید والسلام

و پس از چند بیت مقدمه به شروع  داستان  پرشکوه  و  نسبتا طولانی پادشاه و کنیزک می رسیم و می توان توقع داشت که حال این پخته  عرصه زندگی و سوخته عرصه عرفان که در این داستان بروز پیدا کرده به سادگی برای هرکس قابل درک نباشد . برای همین است که به عقیده این بنده قاصر، برای رسیدن به اعماق تازه ای از این داستان ، بارها و بارها باید آن را خواند .

به هر حال خود شاعر هم آن را شرح حال نوع بشر می داند و داستان را بدین سان آغاز می کند که :

بشنوید ای دوستان این داستان        خود حقیقت نقد حال ماست آن

از نوبت بعدی به روز کردن وبلاگ ، هربار چند بیت از این داستان را خواهم آوردوبه همین منوال تاپایان داستان به شرح حقیقت آن تا حد درک خودم خواهم پرداخت.به این امیدکه روزی کسی از توشه کوچک من،خوشه ای بردارد تا زکات اندک خوشه هایی که توانستم از مزرعه دوستان و استادان خود درو کنم  و در خورجین کوچک استدراک خود بریزم پرداخته باشم.

          



                                            صحبت جانانه

------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه      چاپار  


علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست



نگارنده

کامران 5


گنجینه ماهانه

آذر 1384 1
 
آبان 1384 1
 
مهر 1384 1
 
شهریور 1384 2
 


 

 


 

جمع مستان

...نگاهی نو
رسم دنیای ما
دانوب آبی
کنج خرابات
ناظم سرا
تموم شد ترانه
  

                      

جستجـــــــــــو :



خبرنامــــــــــه :

 
اضافهحذف